عشق چیست؟ و چی‌نیست؟

/ مه 22, 2019 / بدون دیدگاه / در روانشناسی - مقالات / توسط

عشق چیست؟ و چی‌نیست؟

پیچیده‌اش نکنیم

عشق را می‌گویم

تردیدهای عاشقانه‌ای که به جانمان می‌افتند و ما را وادار می‌کنند بیندیشیم عشق چیست؟

تا باور کنیم عاشق هستیم یا خیر؟

تا باور کنیم عاشقمان هستند یا خیر؟

همه را می‌شود با فرمول ساده و دودوتاچهارتای آسانی پاسخ داد

 

عشق حاصل اختیار، مسئولیت‌پذیری، بلوغ، رشد روانی و قدرتِ پاسخ دادن به نیازهای دیگری است

 

اگر احساس می‌کنید:

  • هنوز قدرت حل مسئله، مرزبندی روابط، توان اقتصادی کافی، پذیرش عواطف، استقلال فکری نداری!
  • بدون توجه و تائید دیگران نابود می‌شوی
  • باید کسی پیدا بشود تا به زندگی‌ات معنا ببخشد
  • برای خوشبختی نیاز داری عاشق کسی باشی

 لطفاً با اسم عشق، ‌بازی نکنید!

 

عشق چیست؟

عشق حاصل رشد و شکوفایی بشر است نه عامل آن. باید بروی و آن‌قدر تجربه کسب کنی تا لایق عشق شوی

عشق موهبتی الهی است که تمام ارزش‌ها را یکجا در خود دارد.

ممکن است با همه کاستی‌هایت احساس کنی خیلی هم عاشقی؛ اما یادت باشد هیجان مثبت و حال خوب و دوست داشتنِ فردی، چیزی یا موقعیتی و یا حتی خودِ خداوند تا وقتی از سر نیاز باشد، عشق نیست

 

این مطلب می تواند مفید باشد : چگونه یک ارتباط عاطفی شکل می گیرد ؟

عشق رسالتِ بزرگِ زندگی است

 

وقتی هدفت را با رسالتت اشتباه بگیری، می‌گردی دنبال عشق تا زندگی کنی تا خوشبخت شوی تا حالت خوب بشود

اما اگر باور کنی، عشق، هدف نیست و رسالت است، زندگی می‌کنی و هرلحظه پله‌ای از اهداف را پشت سر می‌گذاری تا بزرگ شوی، گنجایش پیدا کنی، تجربه کسب کنی تا لایق عشق شوی

وقتی معنای ژرف آن را دریابی و وقتی حسش کنی، می‌بینی عاشق همه وجوه هستی و چنان قدرتی خواهی یافت که می‌توانی تمام تلخی‌ها و شیرینی‌های روزگار را بپذیری

همین‌که با عشق همرنگ شوی، هر چه نفرت، کینه و تاریکی، از وجودت می‌ریزد و کلامت، نفست، قلمت، نگاهت، حرفه‌ات و تمامیتت روح‌بخش وزندگی بخش می‌شود

و رسیدن به این رسالت، زمان می‌برد و حاصل تحمل رنج‌های بزرگی در زندگی است

باید رنج بکشیم

رنجِ بزرگ شدن، تحصیل کردن، کار کردن، ازدواج کردن، پدر شدن، مادر شدن، از دست دادن، آزمون‌وخطا کردن، پذیرش محدودیت‌ها، تحمل بلاتکلیفی‌ها و تحمل رنج مقدسِ انتخاب با پذیرفتن تمام مسئولیت‌ها و پیامدهایش

زندگی سراسر رنجِ مقدس است، حتی تفریح و بازی‌هایش که پر هستند از تجربه بردوباخت هم‌زمان

و تحملِ این‌همه رنج تاب‌آوری می‌خواهد

و تاب‌آوری حاصل شناختِ عشق و انتظار کشیدنِ عشق و امیدوار بودن به یافتنش هست

اگر بدانیم عشق همان کمال است و کمال همان مقصد نهایی است، انگیزه زندگی، شوقِ  رفتن و رسیدن صدچندان می‌شود

و اگر بدانیم عشقی که بر سر زبان‌ها افتاده و این‌قدر ارزان است، همان عشق اصیل نیست،

در مسیرِ پرخطر زندگی، وابستگی‌ها و احساسِ تعلق‌ها را با عشق، اشتباه نمی‌گیریم و درجا نمی‌زنیم، به این باور که عشق را یافته‌ایم، پس دیگر بچسبیم و بنشینیم و از آن حفاظت کنیم، یا انتظار داشته باشیم، کسی از عشقِ ما پاسداری کند

 

عشق وقتی آمد نگرانی معنا ندارد

هرلحظه یادمان می‌افتد که همه این رفتن‌ها و پا کوبیدن‌ها برای رسیدن به اصل و عشقِ راستین است

و عشق چیزی نیست که انتظار داشته باشیم، یا نیاز باشد کسی از آن نگهداری کند یا به آن آسیب نرساند

عشق وقتی آمد دیگر ترس‌ها و نگرانی معنا ندارند

تا وقتی ترس از دست دادن داری، ترس رها شدن داری، هرگز فکر نکن این همان عشقِ واقعی است

بلکه این همان نهایت وابستگی و کودکی است

 

عشق موهبت الهی و بسیار گران‌بهاست

این مطلب می تواند مفید باشد: چگونه مهارت شاد بودن را بدست بیاوریم ؟

عشق، حمایت نیست

بین عشق و حمایت تفاوت وجود دارد

بعضی وقت‌ها ما انسان‌ها حامی خوبی هستیم کودکمان همسرمان دوستمان را حمایت می‌کنیم اما در وجودمان عشق نداریم

حتی از خودمان هم بدون عشق حمایت می‌کنیم!
ترجیح می‌دهیم بهترین غذا را بخوریم و لباس خوب بپوشیم، سفرهای گران‌قیمت برویم و خانه‌ای لوکس داشته باشیم، اما ذره‌ای عاشق خودمان نیستیم

حمایت بدون عشق یعنی:

  • وقتی کودکمان زمین می‌خورد، زمین را می‌زنیم و می‌گوییم: ای زمین بد!
  • یا شکلاتی و شیرینی به کودک می‌دهیم تا آرام شود و یا به او می‌گوییم حالا که زمین خوردی بزرگ می‌شوی

اما حمایت با عشق یعنی، بغلش می‌گیرم و چند دقیقه نوازشش می‌کنم و احساسش را جویا می‌شوم؛ و به او می‌گویم که چقدر از اینکه زمین‌خورده ناراحت هستم و کاملاً با او احساس همدلی و همدردی دارم و سپس برای تسکین دردش کارهای لازم و حمایت‌های لازم را انجام خواهم داد

در زندگی با بزرگ‌ترها هم همین‌طور است؛ همسر ما نیز بیش از اینکه نیازمند حمایت ما باشد به همدلی و عشق ما نیاز دارد
باید حمایت گری، عاشق باشیم تا دل‌ها را تسخیر کنیم و ارتباطاتی طلایی داشته باشیم

 

عشق وزندگی مشترک

همسر مهرورز، پر از ترس از تنهایی و براز پیام‌هایی از قبیل تو خوب نیستی بود

حتی هرگاه همسرش را به هر علتی ناراحت می‌دید، صدای والدینی در گوشش شنیده می‌شد که او را این‌چنین خطاب می‌کردند:

  •  تو عرضه نداری
  • تقصیر توست
  • بی‌عرضه

و تنها زمانی موردتوجه قرار می‌گرفت  که مهر و محبت ویژه‌ای به خواهر و برادرهایش روا می‌داشت

و او با خودش عهد بسته بود، عرضه‌اش را در زندگی مشترک به همسرش که حالا جانشین والدینششده بود ثابت کند

او باید فقط محبت می‌کرد تا ارزشمند باشد

افراط نشان دهنده کمبود است

در هر رفتاری افراط نشان‌دهنده جبران کمبود و کاستی در همان زمینه است

افراط در خوب بودن، جبران باور به بد بودن

افراط در مهربان بودن، جبران باور به نامهربان و سنگدل بودن

 

لذا برخی  افراد تسلیم باورهایشان نمی‌شوند، آن‌ها را ریشه‌یابی و حل‌وفصل نیز نمی‌کنند و تنها به فرار از تجربه و احساس‌های بد مرتبط با آن باورها پرداخته و شروع به جبران آن‌ها و اثبات نقض آن باورها می‌کنند.

وقتی دائم در حال فرار از باورهایمان هستیم، فرصت نمی‌کنیم خودمان و طرف مقابلمان را بشناسیم فرصت نمی‌دهیم حتی او نیازهایش را ابراز کند

 

و اما همسرش نیز دچار عدم توانمندی در نه گفتن بود زیرا تصور می‌کرد اگرنه بگوید دیگر به‌کل، دوست‌داشتنی نخواهد بود

این باور، میراثی از دوران کودکی او بود. او هر بار به پدر یا مادرش که انتظارات بیمارگونه‌ای از او داشتند، نه می‌گفت،  پدر و مادر به او می‌گفتند: بچه بد و بی‌ادب

حتی اکثر اوقات، به خاطر نه گفتن و در حصار کنترل‌گری‌های شدید والدین قرار نگرفتن برای او حاصلی جز، تنبیه و محرومیت به همراه نداشته است

  • او دیگر نمی‌خواهد خاطرات بد گذشته تکرار شوند
  • او می‌خواهد این بار زندگی،مسالمت‌آمیز و بدون تنبیه پیش برود
  • او به تمام درخواست‌های محبت‌آمیز وعاشقانه همسرش نه نمی‌گوید
  • حتی نمی‌تواند یک پیاده‌روی ساده تنها داشته باشد.

کم‌کم درهم‌آمیختگی روانی زوجین بیشتر و بیشتر شده و مرزهای روانی از بین رفته‌اند!

 

او مثل گیاه سبزی بود که برای رشد کردن و پروبال گرفتن، تنها  باید کمتر آبیاری می‌شد

ظرف نیاز به عشق در او خیلی زود پر می‌شد و نیازهای به خودمختاری و خود ابراز گری که به‌صورت ژنتیک در او بسیار زیاد بود، مدت‌ها بود خالی مانده بودند.

اگر هم حتی این مسئله را باکسی در میان  می‌گذاشت، با تمسخر به او می‌گفتند، خوشی زیر دلش زده است!

کم‌کم خشمی پنهان از احساس در اسارت و خفقان بودن در او رشد یافت و از ترس اینکه با ابراز بیرونی خشم و فریاد رهایم کن، نزدیکی عاطفی هم حد و حسابی دارد

و از ترس اینکه تائید همسر و اطرافیان را از دست بدهد،  شروع کرد به گردن گرفتن تمام  تقصیرها

افکار منفی‌ای درباره خودش می‌ساخت از این قبیل که تو لیاقت همسر به این خوبی را نداری

و رفته‌رفته افکار منفی از این قبیل عزت‌نفس او را از بین برد، واو را پر از احساس گناه کرد

خشم معطوف به خود،  او را دچار اضطراب فراگیر و حملات پنیک کرد

درمانگر مانند باغبان است

و بدین ترتیب، ناخودآگاه او راهی را برای فراری دادن او پیداکرده بود. درواقع، بیماری او زبان مخفی بیان رنجش‌هایش بود:

همسر مهربانم، من بیمار و به‌دردنخور هستم. تو بااین‌همه خوبی و مهربانی، لیاقت بهترین‌ها راداری. مرا رها کن!

و شاید این‌چنین، بهانه‌ای برای آزادی و خودمختاری پیدا می‌شد و همین بهانه باعث شد به روان‌درمانگر مراجعه کنند و به‌صورت زیربنایی کاربرد و ماهیت یکدیگر را بشناسند. با طرح‌واره‌های بنیادین بیمارگونه خود آشنا شوند و آن‌ها را درمان کنند.

درمانگر مثل یک باغبان که به خریداران گیاهانش آگاهی دهد، میزان نیاز به آبیاری هر گیاه چقدر است تا زنده بماند،

همچنین میزان دریافت نور و تعویض خاک را نیز می‌داند، و به آن‌ها می گوید:

 

آبیاری بیشتر گیاهی که هفته‌ای یک‌بار نیاز به آبیاری دارد، عامل خشک شدنش است، حتی اگر از سر مهر و عشق باغبانش باشد

این مطلب می تواند مفید باشد: چطور هیجان‌ها را مدیریت کنیم؟

توجه انتخابی چیست؟

با توجه به باورهایی که شما درباره خودتان، دیگران، دنیادارید (مثبت_منفی) توجه شما نسبت به بعضی از موقعیت‌ها، افراد و رفتارها، جلب خواهد شد

برای مثال باور شما درباره خودتان:

من همیشه اشتباه عمل می‌کنم!

توجه شما به قضاوت‌های منفی افراد  نسبت به اعمالتان جلب می‌شود، و حتی با بینش منفی‌ای که باور شما به شما داده است، انتخاب می‌کنید که برداشتی همسو با باور منفی خود، از تمام واکنش‌ها داشته باشید، حتی از واکنش‌های مثبت و تفسیرها و برداشت‌های خطایی از واقعیت‌ها رقم می‌زنید.

یعنی شما جهان را با عینکی از باورهای ذهنی خود، همسو و یا علیه خود، خوب یابد،  خواهید دید. یا بهتر بگویم باورهای شما، انتخاب می‌کنند، شما توجهتان به چه مواردی جلب شود تا آن باورها، تائید شوند.

باورها همیشه به دنبال این هستند که  خودشان را به شما و دیگران، تائید و تحمیل نمایند؛ و به‌صورت انتخابی، شواهدی را به شما نشان می‌دهند که شما آن‌ها را هر بار، با اعتماد بیشتری بپذیرید و تائید نمایید.

 

اگر از کودکی نمره چشم شمارا اشتباهی تشخیص داده باشند و به چشمان شما عینک غلطی زده باشند، بعدازاینکه پزشک متخصصی به شما بگوید:

عینکتان را عوض کنید، این کار را انجام نمی‌دهید؟

 

بسیاری از باورهای شما نیز به‌صورت غلط به شما تحمیل‌شده‌اند. آیا حاضر نیستید آن‌ها را دور بیندازید و بینش جدیدی از زندگی لذت ببرید؟

 

مقالات مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *