بیقراری

بیقراری

بی قراری مقوله ای بسیار رو به افزایش در عصر حاضر!

علل و عوامل زیادی موجب ایجادِ احساسِ سردرگمی یا بی قراری می شوند.
بی قراری گاهی طبیعی بوده و مرتبط است به دوره های گذر از مقطعِ سنی قبلی به بعدی .
برای مثال گذر از نوجوانی به جوانی، جوانی به بزرگسالی و…
در پایانِ هر دوره سنی، تحولاتِ سیستمِ عصبی و نظاره ی بخشِ جدیدی از
زندگی که هیچ گاه تجربه نشده و تا حدودی غیرقابل پیش بینی به نظر
میرسد می تواند، برای مدتی که فرد خودش را با شرایطِ جدیدِ دوره سنی اش هماهنگ می سازد،
او رادچارِ سردرگمی یا بی قراری سازد.

علتِ دیگرِ تجربه هیجانِ عدمِ سکونِ
روانی، هنگامِ تجربه ی از دست دادن های غیر قابل پیش بینی در زندگی می باشد؛
 از جمله از دست دادنِ عزیزان، تجربه بلایای طبیعی، ورشکستگی و…
تجربه بی قراری در هنگام و در طولِ گذرِ زمان برای آماده شدن در جهتِ پذیرش،
تا زمانِ معینی طبیعی می باشد. بی قراری دیگری که در عصر حاضراکثریت به اتفاقِ انسان ها را به خود مشغول ساخته است؛

خواستن یا خواستن های بدونِ شناخت

و بدونِ داشتنِ چشم اندازی شفاف

از آینده ی آن خواسته ها می باشد.

 

انسانِ قرنِ حاضر، به دنبالِ خواسته های بی شماری در تلاطم ، حسرت و یا جنگ
می باشد. او تنها و فقط،چیزی را که دیگران داشتهاند،می خواهد، اما نسبت به خواسته
هایش آگاهی ندارد!

نسبت به تناسبِ آنچه می خواهد با خود، آگاهی ندارد!

عدم آگاهی درباره ی خواسته ها، هیجان را بر انسان مستولی می سازد!
چیره شدنِ هیجان، انسان را پیش به سوی خواسته اش با انگیزه و قدرت سوق می دهد؛
تا جایی که در مسیرِ رسیدن، عقل که در اثرِ افزونیِ هیجان،
به خواب فرورفته است، از تشخیصِ صحیحِ شکستنِ برخی پل های پشتِ سر،
و از دست دادنِ برخی روابطِ بسیار مهم، یا رها کردنِ برخی امورِ حیاتی، باز می ماند!
سوار شدن بر اسبِ تیزرو هیجانات، حاصلش اگررسیدن هم باشد، مقصد، ناکجا آباد خواهد بود!
و نرسیدنش نیز، بیداری بدفرجام و پایین آمدن از اسبِ تیزپای انگیزه ی مطلق،
و دیرهنگام آگاه شدن!

و نگاهی با حسرت به پشتِ سر انداختن

و تجربه کردنِ تلخِ طعمِ شکست!

حاصل نیز بی قراری و آرزوی اتمامِ

تجاربِ ناخوشایندِ حاضر!

 

و در اصل، بی قراری، حاصلِ نداشتنِ معنایی مهم برای زندگی و رسالتی با
ارزش برای آغازِ سفرهای برنامه ریزی شده و کاملا آگاهانه به سوی آینده
می باشد.

برای یافتنِ معنا، کسبِ معرفت، الزامیست؛

و برای کسبِ معرفت، کسبِ شناخت و آگاهی و شاگردیِ راه یافتگان را
کردن و یا رهروییِ در راه و مسیرِ درست حرکتکنندگان، رهگشا می باشد.

نکته مهم این که، کسبِ دانش، از هر جایی به غیر از کسبِ دانشِ خودشناسی

آغاز شود، مسیرش به بی قراری ختم خواهد شد!

 

بعد یا در حینِ دانش اندوزی درباره خود، شناختی حاصل می شود که کسبِ
دانش های دیگر، را برای انسان مایه خوشبختی و آرامش می سازد،
و در غیر این صورت، چه بسیار دانش های نیمه تمامی که افرادِ ناآگاه و سردرگم،
رهایش می کنند و برای رهایی از تجربه احساسِ پوچی و بی قراری،
به سرعت به کسبِ یکی دیگر از دانش ها روی می آورند و یا چه بسا در این بین، دچارِ افسردگی ها و رکودهای روانی می شوند!

@leilynaeemi
#لیلی_نعیمی
#روانشناس_بالینی

ازمون وخطا

آزمون_و_خطا

گاهی مرتکبِ اشتباهی می شویم،
اما انقدر می ترسیم که به باورهایی از قبیلِ من بی کفایت، نالایق، خطاکار و…هستمِ درونمان مهر تایید بخورد، یا آنقدر وحشت پیدا می کنیم،
که نکند، تاییدِ افرادِ دورو برمان را از دست بدهیم،
که؛
چندین و چندتا کارِ خطای دیگر انجام می دهیم،
صدتا توجیه برای خطایمان خلق می کنیم تا جایی که حتی خودمان فراموش می کنیم اشتباهی از ما سرزده بوده!

تا ثابت کنیم، خطایمان ، خطا نبوده!
تا اثبات کنیم ما داناییم!!

و مشکل در همین است که دانای مطلق، وجود ندارد!
انسان هر لحظه ممکن است در معرضِ آزمون و خطا باشد.
وقتی ما را از خطا کردن، با تنبیه،طرد کردن، قهر کردن،
محروم کردن،…ترسانده باشند،
دچارِ ترس از اشتباه کردن، امتحان کردن، کشف کردن، می شویم!
کمال گرا و سخت گیر نسبت به خودمان و دیگران می شویم!
و یک عمر به دنبالِ این انرژیل روانی خود را هدر می دهیم که والدینِ به جامانده در درونِ ذهن و روانمان، برای خطاهایمان تنبیهمان نکنند!

آن وقت؛

وقتی مثلِ هر انسانِ طبیعی،
دچار لغزش یا خطا یا آزمودنِ چیزی می شویم؛
و متوجه می شویم به خطا رفته ایم، روی می آوریم به انکار و
ادامه دادنِ خطاها تا جایی که دیگر نمی شود جبرانشان کرد!
زیرا اگر خطا را کنار بگذاریم، درنتیجه پذیرفته ایم، خطا کرده ایم!
این امربسیار دردناک است و فردی که از خطاهایش می ترسد را دچارِ شدیدترین تنبیه،
یعنی، تحقیر و سرزنشِ درونی می سازد!



برای غرق نشدن در اشتباهات،
کافی است، اشتباه اول را بپذیریم!
بدونِ تنبیه و تحقیرِ خود.


مسیر را عوض کنیم و تک خطای پیش آمده را جبران کنیم تا آرامش مهمان خانه دلمان شود.

 

لیلی نعیمی
#روانشناس_بالینی

گدا صفتی

گدا_صفتی

گداصفتی که حاصلِ عدم تمایز یافتگی و رشد می باشد، خصلتی است که در هر سطحِ فرهنگی، ممکن است معنای خاصی، برای خود داشته باشد.
در محیطی، تن به کار ندادن و یکسرهِ نگاهِ حسرت به خوردو خوراک و اموالِ دیگران داشتن را گدا صفتی معنا می کنیم.
در سطحی دیگر، همان گداصفتی می شود، تمنای پذیرش جویی و تایید طلبیِ افراطی از اطرافیان.
در هر صورتی که یک انسان، ارزش، هویت، استقلال، پیشرفت، سعادت(مادی و معنوی)را در بیرون از وجودِ ارزشمند و بیکرانِ خویش جستجو کند،ویا آن ها را به کسی یا چیزی،خارج از توانمندی و تنِ خود، وابسته بداند،گداصفت، خوانده می شود.

گدایان، با نیازمندانِ واقعی که با نشان دادنِ توانمندی های واقعیِ خود، در روابطِ بینِ فردی، اعتبار و ارزش کسب می کنند، متفاوت هستند.

گداصفت ها برای داشتنِ هر چیزی، به دنبالِ منبعِ بیرونی می گردند.

از درون تهی بوده و خود را دوست نمی دارند.

آن ها روش های بی نظیری برای در کنترل درآوردنِ اطرافیانشان خلق می کنند؛

از نمایشِ من ناتوانم

من تنها هستم

من نمی توانم

من بیچاره ام

من به محبتت محتاجم گرفته تا

نمایشِ قدرت و پرخاشگری های ترس آور، برای به کنترل درآوردنِ شرایطِ بیرونی!

 

گداصفتی را در حیطه روانشناختی، قربانی گری نیز می گویند.

شاید برایتان جالب باشد که فردی با قلدر نمایی و پرخاش را چگونه می توان در نقش قربانی جای داد؟!

اتفاقا همین افرادِ به ظاهر قلدر، شکننده ترین افراد هستند که برای پنهانِ شکست های عاطفی، اقتصادی، فرهنگی و…و برای مخفی کردنِ ترس های درونی و عدمِ رشدِ روانشناختی، دست به جبران زده ونسبت به افرادی که از خودشان ضعیف تر هستند، قلدری و قدرت نمایی می کنند.
همین افراد، نسبت به قوی ترها، تبدیل به افرادی مطیع و پذیرش جو می شوند.

در واقع افرادی که محیطشان به آنها، اجازه رشد روانشناختی نداده باشد، دائما در نقش های مختلف سردرگم هستند!

و ریشه همه نقش هایی که بازی می کنند، گداییِ امنیت، عشق، پذیرش، و…می باشد.

اگر فکر می کنیم ما نیز یکی از این افراد هستیم، بهتر است قبل از اینکه تمامِ سرمایه های روانشناختیمان هزینه ناآگاهیمان شود برای رفعِ آن اقدام نماییم.

 

@leilynaeemi
#لیلی_نعیمی
#روانشناس_بالینی

عشق چیست؟

عشق_چیست؟

بیایید پیچیده اش نکنیم!

عشق را می گویم…

 

 

تردیدهای عاشقانه ای که به جانمان می افتند و ما را وادار می کنند بیندیشیم عشق چیست؟
تا باور کنیم عاشق هستیم یا خیر؟!
تا باور کنیم عاشقمان هستند یا خیر؟!
همه را می شود با فرمول ساده و دو دو تا چهارتای آسانی پاسخ داد!

عشق حاصل اختیار و مسئولیت پذیریست.

عشق حاصل بلوغ و رشد روانی است.

عشق حاصل قدرتِ پاسخ دادن به نیازهای دیگریست!

 

اگر احساس می کنی، هنوز قدرت حل مسئله، مرزبندی روابط، توان اقتصادی کافی، پذیرش عواطف، استقلال فکری نداری!
اگر احساس می کنی بدون توجه و تایید دیگران نابود می شوی!
اگر احساس می کنی باید کسی پیدا بشود تا به زندگی ات معنا ببخشد!
و اگر فکر می کنی، برای خوشبختی نیاز داری عاشق کسی باشی، لطفا با اسم عشق بازی نکن!

عشق چیست؟

 

عشق حاصل رشد و شکوفایی بشر است نه عامل آن!

باید بروی و آنقدر تجربه کسب کنی تا لایق عشق شوی!

عشق موهبتی الهیست که تمام ارزش ها را یک جا در خود دارد.

ممکن است با همه کاستی هایت احساس کنی خیلی هم عاشقی!

 

اما یادت باشد هیجان مثبت و حال خوب و دوست داشتنِ فردی، چیزی یا موقعیتی، و یا حتی خودِ خداوند، تا وقتی از سر نیاز باشد، عشق نیست!
حالت با چیزی خوب است چون قطعا پاسخی به یک یا چندین نیازت را کامیاب می کند!
وقتی هدفت را با رسالتت اشتباه بگیری، می گردی دنبال عشق، تا زندگی کنی!
تا خوشبخت بشوی . تا حالت خوب بشود!
اما اگر باور کنی، عشق، هدف نیست، رسالت است، زندگی می کنی و هر لحظه پله ای از اهداف را پشت سر می گذاری تا بزرگ شوی، گنجایش پیدا کنی!
تجربه کسب کنی، تا لایق عشق شوی!

عشق چیست؟

 

عشق رسالتِ بزرگِ زندگیست!

وقتی معنای ژرف آن را دریابی، و وقتی حسش کنی، می بینی عاشق همه وجوهِ هستی می باشی و چنان قدرتی خواهی یافت که می توانی بپذیری تمام تلخی ها و شیرینی های روزگار را، خوبی ها و بدی هایش را…
همین که همرنگ شوی با عشق، هر چه نفرت و کینه و تاریکی ، از وجودت می ریزد و کلامت، نفست، قلمت، نگاهت، حرفه ات و تمامیتت روح بخش و زندگی بخش می شود!
و رسیدن به این رسالت، زمان می برد و حاصل تحمل رنج های بزرگی در زندگیست!
رنجِ بزرگ شدن، تحصیل کردن، کار کردن، ازدواج کردن، پدر شدن، مادر شدن ، از دست دادن، آزمون و خطا کردن، پدیرشِ محدودیت ها، تحمل بلاتکلیفی ها، و تحمل رنج مقدسِ انتخاب، با پذیرفتن تمام مسئولیت ها و پیامد هایش…
زندگی سراسر رنجِ مقدس است، حتی تفریح و بازی هایش که پر هستند از تجربه برد و باختِ همزمان!
و تاب اوری می خواهد، تحملِ این همه رنج!
و تاب اوری حاصل شناختِ عشق، و انتطار کشیدنِ عشق و امیدوار بودن به یافتنش می باشد!
اگر بدانیم عشق همان کمال است، و کمال همان مقصد نهایی است، انگیزه زندگی، شوقِ رفتن و رسیدن صد چندان می شود؛
و اگر بدانیم عشقی که بر سر زبان ها افتاده و اینقدر ارزان است، همان عشق اصیل نیست،
در مسیرِ پر خطرِ زندگی، وابستگی ها و احساسِ تعلق ها را با عشق، اشتباه نمی گیریم و درجا نمی زنیم، به این باور که عشق را یافته ایم، پس دیگر بچسبیم و بنشینیم و از آن حفاظت کنیم، یا انتظار داشته باشیم، کسی از عشقِ ما پاسداری کند!!
هر لحظه یادمان می افتد که همه این رفتن ها و پا کوبیدن ها برای رسیدن به اصل و عشقِ راستین است! و عشق چیزی نیست که انتظار داشته باشیم،
یا نیاز باشد کسی از آن نگهداری کند یا به آن آسیب نرساند!

عشق وقتی آمد دیگر ترس ها و نگرانی معنا ندارند!
تا وقتی ترس از دست دادن داری، ترس رها شدن داری،
هرگز فکر نکن این همان عشقِ واقعی است!

بلکه این همان نهایت وابستگی و کودکیست!
عشق موهبت الهی و بسیار گرانبهاست! دست کودکان نسپارید.

 

در ادامه ی این مقاله میتوانید عشق یا حمایت را مطالعه بفرمایید 

 

#لیلی_نعیمی
#روانشناس_بالینی
💎 @leilynaeemi 💎